تبليغاتX
...حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

خیال کردی نشد؟

خیال کردی نبودم؟

خیال کردی نخواستم؟

 

یاد آن روز افتادم که برای هزارمین بار آمد، گفت: سلام.

با نگاه تلخ پاسخ دادم: خب، سلام.

گفت: چرا دلسرد و پریشانی؟

گفتم: واقعا از ته دل بی رحمی. ناجوانمردتر از هر نامرد.

گفتم: یادت نیست؟

گفت: نه. که چه؟

گفتم: " سلامش کردم. برایش خواندم: تو ناز مثل قناری، تو پاک مثل پرستو...

         گفتی: از این کلام تملق خوشم نمی آید.

         چگونه بودم من؟         زه آب دیدگانم چو سیل جاری شد، نه، ای کاش سیل!

         قطره ای از اشکم را با زبان حس کردم.

         گفتم: هیچ شهدی از چنین اشکی که اینسان نرم و آرام از برایش ریخت، شیرین تر است؟

         بی سبب خندیدی. _ از روی تمسخر _

         من هنوز جاری بودم.

         نزدیکم شدی.

         با خودم پنداشتم؛ دیگرم دوست داری پر مهر!         دیدم نه.

         چنگ بی رحم و عظیمی بزدی بر دل من. قهقهه ای سر دادی.

         گفتی: این هم از پاسخ من.

                  تکه ی کنده شده از دل تو، از همه ی تلخی ها صدهزاران بار شیرین تر است.

یاد تو می آید؟

         گفتمش: گفتی که می بوسم تو را، گقتم تمنا می کنم...

چه کردی؟ یاد تو می آید؟

         دست بردی به دل سنگ و پلیدت و هزاران مجمر از آتش نفرت تو به جسمم کوفتی.

         آه؛     ای کاش هزاران مجمر!

         با خودت پنداشتی که مرا از دل و جان نیست نمودی، خوش و خوب. اما،         تو نفهمیدی.

         هر چه جسمم سخت و پردرد نفس نوش کند، جان من راحت و آرام تر است.

دیگر آن اشک خوش آهنگ دلم خشک شده بود.

سر سوزن تو نبودی لایق دیدن اشک های صبورم. اما؛

اوج احساس من آرام نشد. من هنوز هم که هنوز سخت جاری بودم.

         یادم آمد که شبی خوب آرام،

         یک ستاره که مرا با بی نهایت چشمک ریز و درشت می نگریست،

         با هزاران احساس به من گفت:      پروانه چو بر روی تو بنشست،  دلم ریخت...

         مات شده بودم.

         دستم را سوی او بردم، روی قلبش گذاشتم و احساسش را احساس کردم.

         فهمیدم خیلی عظیم است، فرای تصور.

تو چه کردی؟ یاد تو می آید؟

         تمام شعرهایم را پاره کردی. پاره پاره. پنداشتی که فقط با قلم و با کاغذ می مانند.

         ولی نه.

         همه شان در صدف قلب تَرم آرامند.

         چه سبک هستی تو!

باز یک شام دگر، آن ستاره که پر از چشمک بود داد کشید:

                                                            اکنون نوبتم است؛ دوستت دارم.

         شاد و مسرور شدم.سرشار از هرچه زیبایی و احساس که بود، هر چه نبود. لب پُر از آرامش.

         همه تن فریاد شدم. داد کشیدم او را:

                                     نوبتی نیست برایت. همه ذرات وجودم، عمرم تقدیم تو باد.

                                     نه، چه گفتم. همه ذرات فنایم حتی.

         ناگهان یک تنه از خشم شدی. فکر کردی که نبودم اینجا، اوج خوشبختی توست.

         تیشه ی نفرت اهریمنی ات را به دل پاک و پر احساس و سپیدم تو نشاندی.

         روح من از کالبد جانم پرید.

         روی من گلگون شد.

         قطره ای روح هنوز       در درون بدنم باقی بود.

         خنده ای بر لب سرخم آمد.

         خوب نگاهم کردی. بی امانم گفتی: این منم،من؛ دنیا.

                                                        یاد تو باشد که دیگر هر زمان حرف مرا گوش کنی.

         قطره روحی که درون بدنم باقی بود، شاد پرید.

         خنده ی لب هایم      جاودان باقی ماند.

         باز از خشم نگاهی به تن سرد خود انداختی و فهمیدی        که هنوز هم تو بدبخت ترینی! بدبخت.

آه؛

خاطره ای شیرین بود.

من خرامان رفتم و نه دیگر تو مرا می بینی، می شنوی، و نه احساس توانی بکنی.

و چه هر روز تو بیش از پیش،         نفرت ناب! خودت را         تقدیم دل پاک دگری می داری!

چه قدر پستی تو؛ دنیا! چه قدر بدبخت...

یادم افتاد به آن قلب پر از مهر ستاره

     کاش قبل ها که هنوز در دنیا بودم من، آخرین حرف دلم را به او می گفتم؛

 

رو روز خود اندیش و دگر فکر خودت باش        کاین "من" نبود لایق عشق تو پرستی

از پیش رو و از پس این عمر میاندیش             یادی نکن هیچم طرب اندوز به مستی

 

آخرین حرف و "تمنا"ی دل من این بود.

او شنید؟!

کسی می شنود؟!.....

 

-------------------------------------------------------

 

اولا توصیه می کنم حتما مصاحبه ی دکتر حاتم قادری رو بخونید که بی شک مطالعه ای کامل در باب روشنفکری و اوضاع روشنفکران در امروز ایران هست.

و بعد؛

از بدو آغاز "حسب حال"، احساس می کردم این جا موندنی نمی شم. حتی یادمه به یکی از دوستان هم گفتم که هنوز جا نیفتادم و انگار هم جا نخواهم افتاد.

به هر حال وقت رفتن، بی خبر و ناگهان از راه می رسه، چه آن که الان، با نهمین پست رسید. پس باید رفت.

از همه ی شما دوستان، مخصوصا آزادی طلب های عزیز، که با نقدها و نظرها و لطف بسیارتون حقیر رو همراهی کردین بسیار متشکر و سپاسگزارم. امید که همیشه موفق و شاد و آزاد باشید.

آزاد و پایدار باد ایران و ایرانی

 

+ نوشته شده توسط دانای کل در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 1:21 |

نیم ساعتی از ناهار می گذشت. با حبیب نشسته بودیم تو حجره و داشتیم حرف می زدیم، از هر دری، تا رسیدیم به سیاست.

انگار با هر کدوم از انتقادهایی که می گفتم، مخالفت من رو بیشتر می فهمید.

گفتم: مردم دیگه خسته شدن، دیگه تحمل ندارن. خودت می بینی که. یه روز معلما، یه روز کارگرا، یه روز دانشجوها، یه روز اساتید، یه روز روحانیون ناراضی صداشون در میاد. دیگه جامعه ی بین المللی هم فهمیده، صدای اونا هم در اومده.

آخه تا کی؟ تا کی باید این فساد همه جوره ی آقایون ادامه داشته باشه؟ تا کی باید پول ملت رو بدن به کشورای دیگه؟ تا کی به اسم مصلحت مسلمین و این چرت و پرت ها پول ملت رو بدن به کشورای دیگه؟ اگه خیلی ناراحت اسماعیل هنیه و حماس و چمیدونم هزار تا کوفت و زهرمار دیگه هستن خب از جیب خودشون بدن، چرا مردم باید از گرسنگی بمیرن؟

همه ی اینا یه طرف برخورد با جامعه هم یه طرف. باباجون! خود آقای خمینی هم گفت "همونطور که پدران ما نباید برای ما تصمیم بگیرن، ما هم نمی تونیم برای آیندگان تصمیم بگیریم.شاید اونا تصمیم ما رو نپذیرن." الان هم همینطوره. این حکومت تک حزبی به هزار زور می خواد برای این مردم تصمیم بگیره. مردم هم صداشون دراومده. معنیش چیه؟ نمی خوان دیگه.

خب عین آدم باید برن کنار تا بدون کودتا و انقلاب و جنگ و هزار تا پسرفت دیگه، مردم حکومت خودشون رو بیارن روی کار. هی میگن مردم نمی فهمن، نمی فهمن. نه اینطورم نیست.از طبقه ی حاکم بهتر می فهمن. با این دایره ی خودی ها که هر روز تنگ تر و تنگ تر می شه می خوان چقدر ظلم و فساد خودشون رو به رخ بکشن؟

حبیب دود آخرین پک سیگارش رو بیرون داد و بعد سیگارش رو محکم فشار داد توی قوطی کنسروی که شده بود زیرسیگاری و خاموشش کرد و گفت: خب، با حرفات موافقم ولی نه کاملا. شاید ما خیلی مشکلات داشته باشیم، شاید خیلی مسائل اون پشت پرده مونده باشه و عادلانه حل نشده باشه، ولی خب شرایط ما با همه ی دنیا فرق داره. ما زیر فشاریم. هر افشاگری و هر چیزی که علیه نظام توی بوق بشه میتونه ضررهای جبران ناپإیری برای ما داشته باشه، مخصوصا این که اونا _به قول تو "جامعه ی جهانی"_ منتظرن تا دست بذارن روی همچین چیزایی و بزرگش کنن و علیه ما استفاده کنن. نه عزیز من، الان نمی شه همه چیز رو رو کرد.الان نمی شه همه ی خلافکارها رو برکنار کرد.ما به خیلی از نیروها و کارشناس ها نیاز داریم. صدای هواپیماهای جنگی آمریکا و انگلیس رو نمی شنوی؟ الان شرایط عادی نیست.

یه نگاه از ناامیدی تمام بهش انداختم و بعد رفتم کنار پنجره، دخترک 4،5 ساله رو دیدم که خیلی قشنگ با چادرش خودش رو پوشونده و همه اش منتظره تا کسی بیاد خودش رو وزن کنه یا یه دعا ازش بخره. برگشتم طرف حبیب و گفتم: آره حبیب جون؛ تو راست میگی. الان نباید توی بوق کرد که شهرام جزایری به همه پول داده، از رهبری تا هر سگ و سوتک دیگه ای. الان نباید گفت پروژه ی قتل های زنجیره ای زیر نظر چه کسانی انجام شد و قاتلین رو معرفی کرد. الان نباید گفت که اکبر محمدی و فیض مهدوی و زهرا کاظمی چرا کشته شدن. الان نباید به روزنامه ها اجازه داد هر حرفی بزنند. الان نباید به مردم و اصناف مختلف جامعه اجازه داد تا به خاطر شرایط نامساعد کاری و ... اعتراض کنن. الان نباید ظلم و فساد و تبعیضی که توی طبقه ی حاکم صورت میگیره رو رو کرد، نه به این علت که کارشناس نداریم، بلکه به این علت که کارشناس و کارشناس نمای خودی نداریم! و الا اونایی که یه چیزی حالیشون میشه و خودی نیستن که بدرد نمی خورن.

اصلا الان میدونی باید چیکار کرد؟ باید مردم رو خر کرد. باید شعار دروغ داد. باید علیه کسانی که لب به اعتراض باز میکنن حکم حکومتی صادر کرد. باید به افراد مخالف برای چاپ روزنامه و انتشار کتاب مجوز نداد، حالا اگه افراد بی خطر پاشون رو از گلیم خودشون فراتر نذارن اشکال نداره. الان باید دهن همه ی کارگرها و معلم ها و دانشجوها و اساتید و روحانیون معترض رو بست، حتی شده با باتوم و چاقو و زنجیر و تفنگ.

الان باید دانشجوها رو انداخت تو زندان. الان باید اساتید رو از تدریس محروم کرد. باید هر جور انجمن و گروهی رو پلمپ کرد. باید چشم به روی گندهایی که مسئولین _غیر از اصلاح طلبان_ میزنن بست و اونا رو به هزار شکل توجیه کرد و گذشت. الان باید پول بدیم به حماس که خوش باشن و علیه اسراییل فعالیت کنن، اگه گرسنه باشن که نمیتونن با اسراییل مقابله کنن. باید پول داد به گروههای تروریستی تا دولت آمریکایی عراق! نتونه شکل بگیره. باید نشون بدیم که چقدر توی صلح و صفا و صمیمیت و خوشی و ... زندگی میکنیم.

آره، تو راس میگی. اینا رو باید بعدا مطرح کرد. ماشالله هزار ماشالله هم تونستن سطح سواد و فرهنگ و مطالعه ی مردم رو هم پایین نگه دارن، پس چه باک؟ هر روز با یه وعده و یه مشغله ی فکری سرشون رو گرم میکنن تا مصالح نظام رو پیش ببرن. تا چه زمانی؟ تا کی؟ خدا میدونه و بس.

حبیب دیگه چیزی نمی خواست بگه، نمیدونم، شاید هم چیزی برای گفتن نداشت.

حالا من یه نخ سیگار روشن کردم. یاد اون شعر فروغ افتادم؛

من خواب دیده ام که کسی می آید...

و کور شوم اگر دروغ بگویم...

کسی می آید...

کسی می آید...

کسی دیگر ...

کسی بهتر...

کسی که مثل هیچکس نیست...

من خواب دیده ام...

 

+ نوشته شده توسط دانای کل در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:10 |

پرده اول؛ "از قضا سرکنجبین صفرا فزود. گاف هم گاف خودی ها!"

_ وقتی که سیاست های صداوسیما نتیجه ی عکس می دهد _

مدتی پیش تصادفی چشمم به اخبار افتاد، 10 گافی که شبکه C.N.N از جورج بوش _ رییس جمهور آمریکا _ ضبط و پخش کرده بود رو نشون می داد. مجری شبکه C.N.N یکی یکی می شمرد و بعد از هر شماره، C.N.N یکی از گاف ها رو نشون می داد؛

Number 1: جورج بوش در حال بیرون ریختن آب دهان در باغ.

Number 2: درب های خروجی سالن باز نمی شن و جورج بوش در بازکردن اونا خیت میشه.

Number 3: در پخش زنده تلویزیونی جورج بوش قسمتی از حرف هاش رو فراموش می کنه.

Number 4: ...

در حال دیدن تصاویر، باز هم بیش از پیش پی بردم که تفاوت زیادی بین دولت ایران و آمریکا در اجرای دمکراسی وجود داره. در آمریکا یک شبکه تلویزیونی به راحتی در سطح جهانی، رییس جمهور رو برای خنده ی مردم اینگونه به تصویر می کشه ولی در ایران فقط به خاطر این که مسئولین توهم می کنند کاریکاتوریست روزنامه ی شرق قصد اهانت به احمدی نژاد داشته، اون روزنامه رو توقیف می کنن چه رسد به این که کسی بیاد علنا به قصد تمسخر چنین کاری بکنه، یا بخواد گاف های مسئولین رو توی تلویزیون نشون بده.

یادمه چند روز بعد از این که مرحوم داریوش فروهر و پروانه اسکندری رو به طرز فجیع به شهادت رسوندن، آقای خامنه ای توی خطبه های نمازجمعه دشمن رو به دو دسته ی نجیب و نانجیب تقسیم کرد! و از فروهرها به به عنوان دشمن نجیب یاد کرد و قتل رو به گردن آدم های بد! انداخت. و یا همین چند هفته ی پیش که محمود احمدی نژاد در پخش زنده تلویزیونی، 15 دریادار انگلیسی رو عفو کرد در حالی که انگار این آقا و مشاوراش خبر ندارن که رییس جمهور حق عفو نداره. و یا همین چند روز پیش که لاریجانی بعد از جلسه ای با مقامات عراقی، در نشستی خبری حاضر شده بود، خبرنگاری پرسید: آقای لاریجانی، ایران در اجلاس شرم الشیخ شرکت می کنه؟ لاریجانی با قاطعیت گفت: مطمئن باشید جمهوری اسلامی شرکت نخواهد کرد. خبرنگار بلافاصله گفت: ولی آقای لاریجانی، ساعاتی پیش آقای حسینی _ سخنگوی وزارت خارجه _ اعلام کرد که ایران در این اجلاس شرکت می کنه. لاریجانی هم رنگ و روش زرد و سرخ و سفید و... شد و گفت: من خبر ندارم.

به نظر شما گاف های مقامات ایرانی قابلیت سوژه شدن دارن یا گاف های جورج بوش؟

 

پرده دوم؛ "گزیدات!"

"تجاوز به خانمهایی که نگاه غیرخودی دارند برای خودیها و حرا(ست)یون جایز است!!! _ پژواک خاموش"

"خمره در بند و می گساران ول.....!!! _ درویشی نشسته بر پوست پلنگ"

"بخوان _ مبهوت در برهوت"

"درس زندگی _ فرحناز"

"حالمان بد نیست غم کم می خوریم _ یاسمن"

"ترسی که پنهان نیست _ موی دماغ"

"اعتراض دانشجویان دانشگاه کرمانشاه به تعرض معاون حراست به یک دختر دانشجو"

"بيانيه «يك ميليون امضاء» براي تغيير قوانين تبعيض‎آميز"

 

پرده آخر؛ "شکست سکوت"

 تا مگر شیشه ی این کاخ به هم درشکند

تا مگر ولوله افتد به دل قصر سکوت

دست در حسرت سنگ

سنگ در آرزوی پرواز است.

                                        «حمید مصدق»

 

+ نوشته شده توسط دانای کل در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:39 |

برای او که آرزو می کردم خواننده شعرم باشد

«راستی شعر مرا می خواند؟»

شاید سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود

                      ترسی به غایت تهدید،               

                                                   آه!              

رفتم چه زود.

    تا رفتن تو را           _ با دیده ای روان _         نابودتر کنم.

    تا گر به روی من       _ از جبر روزگار _       بستی تو چشم

                                                          چشمان جاری و پوشیده ی تو را    

                                                                                                      نه من       

                                                                                                               ناگه نگه کنم.

    تا گر همان مدام سایه شد و تابید نور غم       

                                                   _ بی آن که فهم من غروب را حس کند _

                                                                                      سوزان فراق تو را         گریان به سر کنم.

شاید سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود

                       ترسی زیاد و تر، درون چشمان بی دلم

                                             از فرقت هراسناک و تیره ی     روزان روی تو      شب های موی تو

                       ترسی که بی سبب مرا _ از وقت دیدنت _

                                             ترساند هردم از                     هجر سبوی تو

آری؛ سکوت مرا ترسی ز رفتن تو بود!

ور این چنین نبود و مرا ترسی نمی ربود

                             بی شک چگونه قلب خراب و مست و اسیر من

                                                                                  رخسار بی مثال و کمان ابروی تو را

                                                                                                                     لایق به دیده بود؟!

ای کاش قلب من اینسان در هجر قلب تو

                                                     غرقه به خون نبود!!

 

3 بامداد    شنبه 25/فروردین/1386

+ نوشته شده توسط اسیر در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:36 |

از آغاز شعر سنتی تا اوایل مشروطه، تاریخ ادبیات ایران آکنده از شعرا و ادبای فصیح و بلیغی بوده که بعضا با شعر خویش چونان سبکی در  ادبیات کهن ابداع کردند که دیگر تکرار نشد.

شعر لطیف رودکی _ پدر شعر پارسی _، نثر بی بدیل سعدی و غزلیات روان او، اشعار عاشقانه ی وحشی بافقی، اشعار عارفانه ی سنایی، مولانا، عطار، خیام و بابا طاهر، منظومه های عاشقانه ی نظامی گنجه ای _ که بی شک صاحب بهترین آن ها است _، حبسیه های مسعود سعد سلمان و شعر زیبای شعرای سبک هندی چون صائب تبریزی، دهلوی و ... همه و همه از اساطین شعر کهن پارسی به حساب می آیند و هر یک در نوع خود بی نظیرند.

نه در مقام مقایسه اما نهایت عشقی جانانه را فقط می توان در غزلیات دلنشین حضرت حافظ علیه الرحمه جستجو کرد، در مسیری که او برای کمال و رسیدن به معشوق خود می پیماید.

نظامی گنجه ای در مناظره ی"خسرو و فرهاد"، چنین می سراید که فرهاد فقط بعد از مرگ می تواند عشق شیرین را از دل خود پاک کند:

بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک؟        بگفت آن گه که باشم خفته در خاک

و یا حضرت سعدی در غزلی حال و هوای عاشقانه ی خود را چنین بیان می کند که بیرون کردن مهر معشوق از دل نیازمند روزگاران طولانی می باشد:

سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل             بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران

اما حضرت حافظ علیه الرحمه عشق خود را به قدری جاودانه دانسته و ابدیت بخشیده که آن را مختص به زمان حیات ندانسته و چنین می گوید:

دست از طلب ندارم تا کام من برآید                        یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر                                 کز آتش درونم دود از کفن برآید

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم                      خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

بی شک عشق بی نهایت، زیبا و بی نظیر حضرت حافظ علیه الرحمه را نمی توان در غیر شعر خودش یافت.

 

+ نوشته شده توسط دانای کل در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:46 |

از وعده های اجرانشده ی انقلاب اجباری نبودن حجاب برای زنان بود.

انقلابیون، استقلال و آزادی را برای همه ی مردم می دانستند، چه آن که زنان بسیاری بدون پوشش اسلامی در به ثمر رساندن انقلاب و مخالفت با دولت حکومت پهلوی نقش داشتند، اما چندی نگذشت تا توخالی بودن این وعده _ چون بسیاری دیگر _ برملا شد، افراط هایی که با کنار زدن بزرگان و روشنفکران بسیاری در سطح جامعه ریشه دوانید نوعی خاص از حجاب را به همگان اجبار کرد آن گونه که حتی برای کار در ادارات دولتی _ بگذریم که اکنون کاری نیست _ باید حداقل هایی نه تنها از جانب زنان که از سوی مردان نیز رعایت شود. با نگاهی مجمل به کارنامه ی حکومت تک حزبی می توان شدت تندروی های اعمال شده را در تمامی عرصه های جامعه فهمید.

محمد خاتمی در روزهای آغازین ریاست جمهوری خود خواست تا پس از مدت ها آزادی گم شده ای که حق مردم بود را بازگرداند ولی طولی نکشید که همه جوره با پاسخ خشونت بار طبقه ی حاکم مواجه شد. پس از رفتن خاتمی، طبقه ی حاکم با خیال راحت احمدی نژاد را برای اصلاح امور! به صحنه ی قدرت فرستاد. تندروی های او به قدری سریع پیش رفت که حتی فریاد همراهانش را بلند کرد. از سوی دیگر آقای خامنه ای _ که از بیماری جسمانی رنج می برد _ گویا پشتیبانی از دولت نهم را به صدور حکم حکومتی ترجیح می دهد.

به قتل رساندن دانشجویان در زندان های رژیم، برخورد با دانشجویان و اساتید دانشگاه ها، خاموش کردن هرگونه اعتراض از سوی اقشار مختلف جامعه، اقدام های نابخردانه علیه جامعه ی بین المللی، شعارگرایی بسیار در جهت گول زدن مردم با حرکات پوپولیستی، تقلب چشمگیر در انتخابات سراسری، سانسور هرگونه حرکت، عکس، نوشته و نگاه اعتراض مانند از افتخارات دولت نهم به حساب می آید.

اخیرا نیز دولت به اجرای طرح مبارزه با بدحجابی مشغول شده و سعی بر آن دارد تا ترس و وحشت را صریحا به مردم القا نماید و همچون رضاخان جامعه را یکدست همصدای خود کند! _ گویا دیکتاتورها تکرار تاریخ را درک نمی کنند _، در حالی که نه تنها حجاب که حتی پذیرش هر دین و مذهبی مساله ای کاملا شخصی و اختیاری است آن گونه که خدا در آیه ی "لا اکراه فی الدین" می فرماید. نیز باید دانست حکومتی که به نام مذهب مدام در حال لگدمالی فرهنگ ملی و مذهبی است نه تنها توان امر و نهی کردن ندارد که خود مسبب هر فساد و ناعدالتی است و باید در نظر گرفت هرگونه زور و اجبار به نام مذهب، بهترین و محکم ترین تبر برای قطع کردن ریشه ی آن دین و مذهب است آن گونه که در عهد رنسانس کلیسا انجام داد که "الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی ومع الظلم".

زنان که دنبال حقوق اولیه و پایمال شده ی خود هستند با کم حوصلگی حکومت مواجه شدند. ابتدا با بازداشت و اخیرا به نام مبارزه با بد حجابی. سخت گیری های بی مورد به قدری شایع شده تا عده ای نه از روی ناهنجاری که فقط برای مخالفت، با شکل و قیافه های خاصی که به پوشش اجباری دادند، فریاد اعتراض سر می دهند. مضافا به این که نوع پوشش کاملا اختیاری است و نباید به شکل قانونی اجباری اعمال شود.

بد نیست به مقاله ی تحلیلی دکتر محسن کدیور در باب حجاب نگاهی انداخته شود و این شعر ایرج میرزا، که گویا او هم از افراط های بی مورد به ستوه آمده بود.

 

نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند                                      نعوذ بالله اگر جلوه بی نقاب کند

فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست                          چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند

چو نیست ظاهر قرآن به وفق خواهش او                             رود به باطن و تفسیر ناصواب کند

 ازو دلیل نباید سوال کرد که گرگ                                 به هر دلیل که شد بره را مجاب کند

به زهد گربه شبیه است زهد حضرت شیخ                       نه بلکه گربه تشبه به آن جناب کند

ز من مترس که خانم تو را خطاب کنم                            ازو بترس که همشیره ات خطاب کند

به حیرتم ز که اسرار هیپنوتیسم آموخت                           فقیه شهر که بیدار را به خواب کند

به اعتدال از این پرده مان رهایی نیست                              مگر مساعدتی دست انقلاب کند

 

+ نوشته شده توسط دانای کل در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:24 |

7 اسفند تا 7 اردیبهشت! دو ماه!

مثل همه ی ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، ماه ها و سال هایی که در کمتر از یک چشم به هم زدن برای من سپری شدن.

این دو ماه هر چند به سرعت تمام از جلوی چشمام گذشت اما سه روز مهم رو توی خاطر ذهنم ثبت کرد ؛

اول روز 7 اسفند که یک روز مهم و تلخ بود، بعد روز 15 فروردین که یک روز مهم و شیرین و زیبا و خیلی خوب بود و نهایتا امروز 7 اردیبهشت که یک روز مهم ولی بدون مزه بود. بالاخره هر چی بود گذشت.

دوست عزیزی به نام "غریبه" _که اولین نظر رو توی وبلاگ دادن_ چندی پیش شعری بسیار نغز و دلنشین نوشته بودن که با اجازشون من هم این جا می نویسمش و البته تقدیم می کنم به خود "غریبه" ی عزیز و همه ی دوستان مخصوصا اون ها که در راه آزادی تلاش می کنند

 

دلم براي تو تنگ است                  

                                               برنميگردي؟

ورود تازه قشنگ است                  

                                               برنميگردي؟

دلم گرفته از اين روزهاي بي روزن

كه جاي پنجره سنگ است

                                               برنميگردي؟

ميان قلب من اينك تو اي ستاره صلح

هزار مرتبه جنگ است

                                               برنميگردي؟

چگونه شعر بگويم برايت اي همه شعر؟

كه قلب قافيه تنگ است

                                              برنميگردي؟

 

به امید آن که بی یار کسی نمانده باشد...

+ نوشته شده توسط دانای کل در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:50 |

برای او که هر شب در آیینه ی آسمان، دیدارش را به نظاره می نشینم؛

 

هر طلوعی به غروب اندیشم

تا تو بازآیی و این تنگِ دلم بگشایی

             و مرا ساغری از عشوه ی جانانه دهی

             و زلعل لب خویش            عمر نابود مرا          ابدیت بخشی

             و سراپا تو یقینم سازی

                                          که دگر تا پایان              زهر هجران تو را من نچشم

 

آه  معشوقه ی من!!

                          تو بگو می شنوی   ضجه های دل ویران مرا ؟!

همه دم منتظرم بازآیی...

 

+ نوشته شده توسط اسیر در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 و ساعت 10:52 |

به نام ایزد پاک، پروردگار ایران و ایرانی

 

 

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند                              محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید                                      هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب                          فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند

قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست                                      بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر                                           تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند

عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو                                نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

ای گدایان خرابات خدا یار شماست                                            چشم انعام مدارید ز انعامی چند

پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش                       که مگو حال دل سوخته با خامی چند

حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت                                     کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند

 

 

در کتب لغت درباره ی "حسب حال" گفته شده: "حسب حال گزارش صمیمانه و صادقانه ی نویسنده است از زندگی، حالات، احساسات و خاطرات خویش." و نیز در تعریف دیگری آمده: "حسب حال شرح حال زندگی نویسنده است به قلم خودش و بهترین راه برای آگاهی یافتن از زندگی و اندیشه های او."

این وبلاگ نیز تقریبا از این قاعده مستثنا نیست. "دانای کل" پرداخت خاطرات، دغدغه ها و احوال من، یاران و روزگار رو به عهده داره و پرداخت های عاشقانه ی دلم توسط "اسیر" صورت می گیره.

پس از این که مجبور شدم وبلاگ قبلیم رو ترک کنم، این مکان رو برای در میان گذاشتن ذهنیات، درونیات و نگاه های خودم به اطراف، با عده ای دوستان خوب، انتخاب کردم. امیدوارم هیچ وقت هیچ، گفتن حق و صواب رو فراموش نکنم. نیز مثل گذشته در به روی هر نقد و نظری کاملا باز هست. فقط تنها فرق این وبلاگ با وبلاگ قبلیم که فرق عمده و مهمی به حساب میاد اینه که این جا تنها هستم. و دلیل این که چرا از 7 اسفند (آخرین پست وبلاگ قبلی) تا امروز،15 فروردین برای وبلاگ جدید صبر کردم، چیزی نیست جز این که امروز عزیزترین روز زندگیمه، روزی فراموش نشدنی با خاطراتی شیرین و فراموش نشدنی، روزی عزیز که بعدها بیشتر بهش خواهم پرداخت.

و در پایان یک شعر تقدیم به او که این روز رو با همه ی زیبایی هاش به من هدیه کرد؛

 

 

برای تو چه ساده بودم نشسته بر سر راه

         که با ورود خودت جان تازه ام دادی

برای تو ایستادم که دل به من دادی

برای تو که به قلب تیره و سیهم

        ز اوج جان خودت روشنی فزون دادی

برای تو که از لعل آبدار لبت

        به سان ساقی جنات، جرعه ها دادی

برای تو مردم، زیستم، شوریدم

برای تو که با شوخ غمزه های شیرینت

        نبود وجود مرا جاودانگی دادی

کنون به یاد تو من اشک میریزم

به یاد احساس های بی کرانه ی تو

به یاد خاطرات بس گذشته و دور

به یاد حرف های صادقانه ی تو

به یاد روزها که با تو بگذشتند

به یاد شام های عاشقانه ی تو

دگر برای تو، فقط تو اشک خواهم ریخت

                                                  که رفتی و جاودانه ترین ویرانگی ها را

                                                                                                   نصیب دل بی قرار من کردی

چه بی کران زیباست     اگر تو بازآیی

                                               و روی من چه پری وار          

                                                                           آغوشت را           دوباره بگشایی!!!

 

 

به امید وقتی دیگر..

آزاد و پایدار باد ایران و ایرانی

+ نوشته شده توسط دانای کل در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 2:44 |